شهاب الدين احمد سمعانى

518

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

شعر قمر قامر قلبى فقمر * صيّر العين من الضّعف اثر قمر قد حلّ قلبى حبّه * لم يدع منى سوى قلب القمر تا ديدهء تو از تو برنخاست باللّه العظيم كه هرگز روشنايى نبينى . موسى - عليه السلام - مىگويد : ارنى ، او مىگويد : لَنْ تَرانِي . محمّد را مىگويند : أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ . به ما ننگرى ؟ هر كه را مىبايد كه گل ببويد ، گو خار اختيار بكن و بينداز . اى عزيزان حق ، هر كه هلاك شد در پنداشت هلاك شد . آن عزيزى گفت : رايت سبعين صديقا هلكوا فى التوهم . به داود وحى كرد كه يا داود بشر المذنبين و انذر الصديقين . عادت ملوك آن است كه چون كسى را زهر خواهند داد ، ايمن‌تر در وى نگرند . آن وقتى كه حجّى گزارده باشى و نمازى به اخلاص آورده باشى و روزه‌اى بىشبهت ؛ از من بيش ترس . كسى را زهره است در عالم كه در حضرت جبّارى بر درگاه قهّارى به چيزى پيدا آيد . آن مهتر را گفتند عليه السّلام : چون نزد خلق روى ، با رايت ولايت و لواى نبوّت رو ؛ باز چون به حضرت عزّت ما آيى در قرطهء بندگى و صدرهء افكندگى آى . سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ ، نگفت : بنبيّه ؛ چون حديث نبوّت و رسالت تو رود ، جان تو در قسم ماست : لعمرك باز چون حديث جلال و عزّت ما رود إِنَّكَ مَيِّتٌ . شيخ بلحسن خرقانى گفت : بيست سال است تا كفن ما از آسمان بياورده‌اند 16 . هم او گفت : عجب آن است كه با خلقم به صورت زندگان مىدارد و از حضرت 17 خود كفن در پوشيده . بيت منديش از آن حديث و درپوش كفن * مردانه دو دست خويش آنگاه بزن در شهر بگو كه يا تو باشى يا من * شوريده بود كارِ ولايت به دو تن يك قطرهء منى كه از باطن به ظاهر آيد جنابت ظاهر ثابت كند ، يك ذرّه منى كه در باطن كس ساكن شود جنابت باطن ظاهر گردد . پس جنابت ظاهر به آب برخيزد ، امّا جنابت باطن به همه درياهاى عالم زائل نگردد . هرچه در عالم كفر و ضلالت و بدعت و نفاق است همه سر از حجرهء اختيار تو بيرون